عکس‌ها و اخبار ورزش لرستان

این وبلاگ در سال 1383 با هدف حمایت از ورزش و ورزشکاران لرستان ایجاد شده است

ناصر میرزایی 17 خرداد 1390
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

تقدیم به ناصر عزیز که مرا الفبای عشق به وطن آموخت:

به من چیزی بگو شاید، هنوزم فرصتی باشه

هنوزم بین ما شاید، یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن، در این بی‌راهه‌ی بن‌بست

یه کاری کن برای ما، اگر مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق، از این حالی که من دارم

من احساس فکر کردن، بدون تو بیزارم ...

_______________________________

آخرین مصاحبه ناصر میرزایی در دوره سلامتی‌اش (یک ماه قبل از بروز عارضه مغزی)

هفته‌نامه سیمره- دوشنبه 27 اسفند 1386 - صفحه 8 - شماره 87

گفت‌وگو با عشقِ فوتبال !

رضا جایدری: فوتبال لرستان را نسلی بلندآوازه نمودند که امروز از میان آن‌ها جز عده‌ی معدودی، اکثراً دور ورزش و فوتبال را خط کشیده‌اند و در هیاهوی زندگی گم گشته‌اند! از نفرات تیم جوانان لرستان که سال 1353 برای اولین بار این استان را در کشور صاحب عنوان دوم نمودند، هستند کسانی نظیر ناصر میرزایی، غلام‌رضا زینی‌وند و فضل‌الله حیدری که هنوز تار و پود زندگی آن‌ها با ورزش و امورات مربوط به آن گره خورده است.

ساعتی پای صحبت یکی از چهره‌ی نام‌آشنا و محبوب فوتبال لرستان نشستیم تا گوشه‌هایی از خاطرات او را به اتفاق مرور کنیم. کسی که مدافعین پاس تهران در دهه‌ی 50 به واسطه‌ی قدرتش در خط دفاع به او لقب «هیولا» را داده‌ بودند: ناصر میرزایی.

ناصر بین علاقه‌مندان فوتبال لرستان محبوبیت بالایی دارد. آن چه او را دوست داشتنی‌تر جلوه می‌دهد، مصاحبه‌ی معروف « غمخوار بزرگ ولایت » می‌باشد که 17 تیر 1357 در هفته‌نامه‌ی دنیای ورزش منتشر شد. ناصر اگر چه در تبریز بود ولی دلش در لرستان و برای دیارش می‌تپید ...

در آستانه‌ی نوروز مصاحبه‌ی متفاوتی با او ترتیب دادیم که امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد.

* ناصرخان! از خودت بگو! چند سال داری و کجا به دنیا آمدی؟

یکم فروردین 1333 در خرم‌آباد پای به عرصه‌ی گیتی نهادم. در خانواده‌ای ورزشکار که هر 3 برادرم (نصرت‌الله، منصور و محسن) نیز به فوتبال علاقه داشتند و افتخار عضویت در تیم‌های مختلف فوتبال لرستان را پیدا نمودند.

* چطور شد که ورزشکار شدی؟

اصولاً انسان گوشه‌گیری نبوده و نیستم. انسان‌ها را بسیار دوست دارم. این‌طور بار آمده‌ام که از ورزش کردن و در کنار ورزش بودن لذت برده و می‌برم. به نظر من ورزش فرصتی برای انسان فراهم می‌آورد تا بیش‌تر نزد سایرین حاضر و ناظر باشند. کودک که بودم، به قول معروف از دیوار راست بالا می‌رفتم. خستگی‌ناپذیر بودم! وقتی 22 کیلو داشتم کشتی‌گیر شدم و در مسابقات محلات خرم‌آباد شرکت کردم. مقام هم آوردم! نهر آبی کنار منزل‌مان در محله‌ی شاه‌آباد [مطهری کنونی] بود. مدام از روی آن می‌پریدم! دوران تحصیل به ورزش‌های تنیس روی میز، دو و میدانی، والیبال و بسکتبال هم روی آوردم. پس از آن فوتبال عشقم شد! اگر عاشق باشی می‌دانی دل کندن از معشوق چگونه است! اول بازیکن و بعد هم مربی! 42 سال! نمی‌توانم دل بکنم! دشوار است...

* از سال 1353 صحبت کنید. تیم جوانان لرستان و مقام دوم کشور در اصفهان برای اولین بار ...

به نظر من مهم‌ترین عامل موفقیت آن تیم، ارتباط چند ساله‌ی اکثر بازیکنان با هم بود. اردوی قبل از بازی و مربیان تیم نیز تأثیر به‌سزایی داشتند. یک‌دل بودن و رفاقت بچه‌ها با هم باعث شد تا مزد تلاش مسؤولین و خودمان را بگیریم و فقط در فینال مغلوب تیم هماهنگ خوزستان شدیم.

* ناصر میرزایی اوقات فراغتش را چگونه می‌گذراند؟

بیشتر با ورزش کردن(دویدن) و مطالعه‌ی نشریات، کتب علمی‌- ورزشی و رمان‌هایی که به دستم می‌رسد. گاهی هم فیلم می‌بینم و سینما می‌روم و گوش دل به موسیقی می‌سپارم. سعی می‌کنم با دوستان و آشنایان نیز در ارتباط باشم تا دچار یک‌نواختی نشوم.

 * پس فوتبال چی؟!

حرفه و کار من مربی‌گری است. مدتی است که در تیمی فعالیت ندارم. عواملی در این مسأله دخیل بوده که بهتر است فعلاً در این ارتباط حرفی نزنم...

* باز گردیم به گذشته. شما از سومین دوره‌ در لیگ معتبر تخت‌جمشید با پیراهن تراکتورسازی به عنوان بازیکن اصلی در ترکیب سرخ‌جامگان تبریز حضور داشتید. تفاوت آن لیگ با لیگ‌ برتر امروز چیست؟

فوتبال طی این سالیان با تحولات چشمگیری همراه بوده است. نمی‌توان امروز را با دیروز مقایسه کرد. جنس‌شان متفاوت است. لیگ امروز ایران دارای توقف‌های بی‌مورد فراوان است. برای این که از قافله‌ی روز جا نمانیم باید همه‌ی جوانب مؤثر را بسنجیم و آن‌ها را به کار گیریم. برگزاری منظم و داشتن برنامه‌ی سالانه مسابقات، علاوه بر تأثیر مستقیم بر روی بدن بازیکنان، تماشاگران را هم دچار ثبات خواهد نمود. به نظر من لیگ تخت‌جمشید منظم‌تر برگزار می‌شد. بازیکنان در آن دوره بیشتر به فکر فوتبال بودند نه به فکر حاشیه‌ی فوتبال. به همین خاطر، پس از چند سال برگزاری منظم، ایران یک سر و گردن از تیم‌هایی آسیایی پیش افتاد. امیدوارم امروز نیز تدابیری اندیشیده شود تا به جایگاه اصلی خودمان در آسیا بازگردیم. این آرزوی هر فوتبال‌دوست ایرانی است.

* خاطره‌ای هم از لیگ تخت‌جمشید نقل کنید.

بهترین خاطره‌ام این است که سال 1353 وقتی به تبریز رفتم با مردم حق‌شناس و بافرهنگی آشنا شدم که از آن‌ها چیزهای بسیاری برای زندگی آموختم. وقتی این رفتار را از مردم آن دیار دیدم، سعی کردم آن را به عنوان یک سرمشق نیک، سرلوحه‌ی زندگی خویش قرار دهم.

* خوب اگر مایل باشید بحث را کمی عوض کنیم! ناصر میرزایی به مطالعه‌ی چه کتاب‌هایی علاقه دارد؟

علاقه‌ی زیادی به سبک نوشتار نویسندگان آلمانی دوران جنگ جهانی دوم نظیر «گونز گراس و هاینریش بل» دارم. منتظرم که آخرین اثر گراس با نام «این پیاز را پوست بکن» ترجمه و وارد بازار شود.

* آخرین کتابی که خواندید چه بود؟

«اخلاق در مدیریت ورزشی» نوشته‌ی مشترک دنی روزنبرگ و جوی‌تی دی‌سن‌سی.

* میانه‌ی شما با شعر و ادبیات چگونه است؟ شاعر مورد علاقه‌ی شما کیست؟

چه کسی در ایران، دیار سعدی، حافظ، مولانا و فردوسی پیدا می‌شود که علاقه‌مند به شعر نبوده و ذوق این کار را نداشته باشد؟! از شاعران معاصر، نیما، شاملو، اخوان، ابتهاج، کسرایی و شهریار را می‌پسندم. ولی با توجه به این که همواره منتظر نسیمی بوده‌ام که از دیار آشتی آمده باشد، به شاعر آشتی، کوچه و مهتاب، زنده‌یاد «فریدون مشیری» علاقه‌ی بیشتری دارم.

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته‌ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم 
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آن‌جا که فریاد از جگر باید کشیدن 
من با صبوری بر جگر دندان فشردم ...

 

* ناصرخان به دنیای هنر هفتم برویم. به چه فیلم‌هایی علاقه دارید؟

فیلم‌هایی که «رابرت دنیرو» و «جک نیکلسون» در آن‌ها به ایفای نقش پرداخته باشند.

* و آخرین فیلمی که دیده‌اید؟

از خیابان عبور می‌کردم که سی‌دی فروش کنار خیابان یواشکی می‌گفت: فیلم «سنتوری» ! آن را خریدم و تماشا کردم. فیلم خوبی بود. نمی‌دانم چرا تا به حال مجوز اکران نگرفته است!

* روزهای آخر سال 86 است. بوی نوروز به مشام می‌رسد. دوست دارید نوروز کجا باشید؟

دوست داشتم به مسافرت بروم. اما پول چندانی ندارم تا در کنار خانواده عازم سفر شوم! با این وضع گرانی بلیط، سرویس ایاب و ذهاب، هتل، غذا و ... باید معدن طلا یا الماس داشت تا مسافرتی نوروزی نمود! بهتر است در خرم‌آباد بمانم.

* به خاطر دارید تا به امروز چند نوروز را در شهر خود تحویل نموده‌اید؟

در کودکی همراه خانواده به اصفهان، اهواز و آبادان می‌رفتم. بعدها به واسطه‌ی فوتبال سال‌های بسیاری در تبریز و تهران سال را تحویل نمودم. درست نمی‌دانم اما فکر کنم نصف بیشتر سال‌های زندگی‌ام در خرم‌آباد سال را آغاز کرده باشم.

* اگر سخن ناگفته‌ای باقی مانده، بفرمایید.

پیشاپیش نوروز را به هم‌استانی‌های خوبم تبریک عرض می‌نمایم. ان‌شاءلله سالی خوب، خوش و همراه با شادی و تندرستی داشته باشید، باشیم و باشند. از شما و جناب آقای رستمی و سایر دست‌اندرکاران نشریه‌ی خوب سیمره هم که زحمت این گفت‌وگو را تقبل نمودند، صمیمانه سپاسگزارم.

___________________________________________

_____________________________

روزنامه ایران- شماره 3904 - سه‌شنبه 27 فروردین 1387 (ضمیمه: ایران‌زمین)

دویدن در آفتاب  (نگاهی کوتاه به زندگی ناصر میرزایی)

مسعود یوسفی: «همواره منتظر نسیمی بوده‌ام که از دیار آشتی آمده باشد. پس به شاعر آشتی، کوچه و مهتاب، زنده‌یاد «فریدون مشیری» علاقه‌ی دارم.» این را ناصر میرزایی گفته است!

همان مدافع پرتوان، باتعصب و جنگنده‌ی سال‌های دور تراکتورسازی و ماشین‌سازی تبریز، پیام و راه‌آهن تهران که چند بار هم به اردوی تیم‌های ملی و امید کشور دعوت شده است. همو که بازیکنان تیم پاس در دهه‌ی 50 به خاطر مو، ریش انبوه و قد و قواره‌ی پرهیبتش به او لقب «هیولا» داده بودند.

او حتا از این هم فراتر می‌رود و در گفت‌وگو با دوست عزیز و روزنامه‌نگارم آقای رضا جایدری در شماره 87 نشریه سیمره لرستان می‌گوید به سبک نویسندگان آلمانی‌زبان بسیار علاقه‌مند است و بی‌صبرانه منتظر است تا آخرین اثر «گونتز کراس» با نام «این پیاز را پوست بکن» به بازار بیاید تا آن را تهیه کند و بخواند که البته برای پی بردن به این حرف ناصر میرزایی، تنها باید خواننده‌ی جدی و حرفه‌ای رمان باشی تا بفهمی او چه گفته است.

حالا اما، این غول زیبا روی تخت بیمارستان شهدای عشایر خرم‌آباد خوابیده است و تلاش پزشکان و کادر درمانی این بیمارستان برای بهبود او ادامه دارد و مردم قدرشناس خرم‌آباد و دوستان و آشنایانش، سلامت او را از درگاه ایزد منان  به دعا می‌خواهند.

دوشنبه‌ی پیش(19 فروردین 1387) وقتی که ناصر میرزایی چون هر روز صبح از منزل بیرون می‌زند تا به ورزش و نرمش بپردازد، در راه بازگشت به منزل و در نقطه‌ای خارج از شهر به عارضه مغزی دچار و بعد از آن از سوی اورژانس 115 به بیمارستان شهدای عشایر خرم‌آباد منتقل و در بخش مراقبت‌های ویژه بستری می‌شود. هم‌اکنون(26 فروردین 1387) هوشیاری او 7 از 15 است و لذا باید هم‌چنان تحت مراقبت‌های ویژه باشد.

ناصر میرزایی متولد یکم فروردین 1333 در شهرستان خرم‌آباد است. او در خانواده‌ای ورزشکار به دنیا آمده و کودکی پرجنب‌وجوشی داشته است. ابتدا به ورزش کشتی و بعد از آن به ورزش‌هایی هم‌چون تنیس روی میز، دو و میدانی، والیبال و بسکتبال و بالاخره فوتبال روی می‌آورد و از آن پس به مدت 42 سال با عشق و علاقه‌ی بسیار، چه به عنوان بازیکن و چه در کسوت مربی‌گری به این رشته‌ی ورزشی می‌پردازد و افتخارات بسیاری را برای خود و استان لرستان کسب می‌کند.

ناصر میرزایی پیوستن به تیم تراکتورسازی تبریز در سال 1353 را نقطه‌ی عطفی در زندگی خود می‌داند و از مردم حق‌شناس این دیار به نیکی یاد می‌کند.

در همین دوران است که خبرنگار هفته‌نامه‌ی باسابقه‌ی دنیای ورزش درباره‌ی او می‌نویسد: «ناصر میرزایی از آن جوانان خرم‌آبادی است با وجود کوچ ناگزیر از زادگاه و تن در دادن به زندگی‌ای که هرگز به آن عادت نکرده بود، همان خرم‌آبادی استبا همان خصایص و مختصات یک خرم‌آبادی اصیل، پایبند به اصالت‌ها و سنن بومی، جسور، شجاع و متعصب در برابر شهر و دیار، صادق و روراست.»

این روزها هر جا صحبتی از ناصر میرزایی به میان می‌آید، خاطره‌ی نیک‌نفسی‌ها و مردم‌داری‌هایش نیز به یاد آورده می‌شود.

با این همه، ناصر میرزایی نیز هم‌چون هر جوانمرد دیگری که عمر و جوانی خود را وقف سربلندی و پیشرفت مردم جامعه‌ی خود کرده، بهای سنگینی به این منظور پرداخته است که همانا نامناسب بودن وضع مالی و معیشتی اوست. حرفه‌ی او مربی‌گری است و چون این اواخر در هیچ تیمی فعالیت نداشته، لذا بی‌کار بوده است، اما مناعت طبع، غیرت و مردانگی‌اش مانع از آن شده تا دم برآورد و بهتر آن دیده تا هم‌صدا با شاعر محبوب و مورد علاقه‌اش فریدون مشیری، بسراید که:

در زیر این نیلی سپهر بی‌کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته‌ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم 
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبی صدبار مردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آن‌جا که فریاد از جگر باید کشیدن 
من با صبوری بر جگر دندان فشردم ...