عکس‌ها و اخبار ورزش لرستان

این وبلاگ در سال 1383 با هدف حمایت از ورزش و ورزشکاران لرستان ایجاد شده است

قهرمان پهلوانی (سال‌روز درگذشت جهان پهلوان تختی)
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

شناخت‌نامه

نام: غلام رضا، نام خانوادگی: تختی، نام پدر: رجب، متولد: 1309 هجری شمسی، شماره شناسنامه: 500، صادره از تهران، مرگ 17 دی 1346

برای شناسایی تختی، همین مشخصات شناسنامه اش با دانستن تعداد گردن آویزهای زرد و سفید و برنزی که در رزم گاه های جهانی به دست آورده بود، کافی است؛ اما برای شناخت او و راه یافتن به هزار توی شخصیتی که قلب های بسیاری از ایرانیان را مسحور صفای خود کرد، فراتر از نگاهی سطحی و شتاب زده، تأملی ژرف بینانه لازم است؛ برای فهمیدن مردی که راه قهرمانی را با منش پهلوانی پیوند زد؛ جهان پهلوان تختی.

خاندان

نیاکان تختی همگی همدانی بودند و از خاندانی دیندار و معتقد. غلام‌رضا هم در خانواده ای مذهبی بزرگ شد. پدربزرگ بُنکدار بود و به کار کشک و روغن و برنج و حبوبات مشغول. سال ها پیش در سفر حج، رهزنان افزون بر مال او، جانش را هم به یغما برده بودند. به پدر تختی«ارباب رجب» می گفتند؛ برای سی هزار متر زمینی که در جنوب تهران داشت، پدر یخچال دار بود. در آن سال ها که از یخچال های برقی خبری نبود، برخی مثل پدر او از راه فروش یخ‌هایی که در زمستان به شیوه ای خاص ذخیره می شد، روزگار می گذراندند.

رضاخان پهلوی برای احداث ایستگاه راه آهن، زمین های پدر را تصاحب کرد؛ البته به شیوه چپاول و قلدری، پدر از هستی ساقط شد. شاید اولین نفرت ها از خاندان پهلوی، از همین جا در دل کودک آن سال ها ریشه دواند.

 

ستیز با ستم

حکومت پهلوی اموال پدر تختی را چپاول کرده بود. تحمل این جور، با پذیرش رنج تنگدستی، پدر را به مریضی و اختلال حواس مبتلا ساخت. غلام رضا مجبور بود فارغ از هیاهوی سن و سال کودکانه، همراه و همدم و هم قدم پدر باشد برای همدردی با دل بحرانی او و دستگیری از دست‌های لرزانش تاریخ تلخ زندگی پدر و رفتاری که با خانواده اش شده بود، سیاهی های ظلم را به روشنی نشان غلام‌رضا داد و اولین درس های ظلم ستیزی را به او آموخت. برای غلام رضا ورزش راهی بود برای توانمند شدن و قدرت یافتن؛ برای مبارزه با زور، برای ستیز با ستم.

 

اولین تجربه های کشتی

غلام‌رضا تختی،به خاطر فقر خانواده خیلی زود درس و مشق را رها کرد و شاگرد مغازه نجاری شد. شیخ ابراهیم نجار شب ها که به زورخانه «گُردان» می رفت، غلام رضا را هم با خودش می برد. نجار ورزش باستانی می کرد و تختی محو می شد؛ محو ضرب و زنگ و ذکر یا علی و چرخ؛ چرخ ممتد و موزون پهلوان ها. به جز این؛ گود خاکی محله هم بود. آنجا تمرین کشتی می کرد. بعدها رفت باشگاه پولاد. در آن سال ها کسی به غلام رضا امید نداشت. همه به او می گفتند: «خودت را بی خودی شکنجه می دهی، تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری». اولین باری که در یک مسابقه شرکت کرد، هر چند چهارم شد، اما دیگر کسی به او بد نگفت و مسخره اش نکرد.

 

ساده مثل همیشه

غلام‌رضا تختی سال 1329 در مسابقات قهرمانی کشور کشتی گرفت و در هر دو رشته آزاد و فرنگی اول شد. با کسب این مقام، ساقه های امید در دل قهرمان جوان ریشه دواند و رویای بزرگش جان گرفت. با این حال در روحیه و رفتار متواضعانه غلام رضا هیچ تغییری به وجود نیامد. این را می شد از جمله ای که او در دفترچه اش نوشته بود فهمید: «متوجه شدم هیچ کاری نکرده ام. چیزی هم به من اضافه نشده، فقط آنهایی که به من سلام می کردند، بیشتر شده اند!» تختی بعدها مدارج رشد و پیشرفت را یک به یک پشت سرنهاد، اما هیچ گاه منشور منش پهلوانی را از پیش رو برنداشت.

 

نماز و قرآن

تختی وقتی می آمد باشگاه، دو تا لُنگ با خودش می آورد، یکی برای تمرین یکی برای نماز. مشهدی علی دلال باشی سرایدار سالن، همین که تمرین غلام رضا تمام می شد، مهر و لُنگ مخصوص را می داد دست او، بعد بی اعتنا به کسانی که آنها را زیرچشمی می پاییدند، می ایستادند به نماز. در المپیک ملبوری استرالیا هم که آمریکایی ها و روس ها را شکست داد و طلا گرفت، هنگام برگشت وقتی در فرودگاه مهرآباد خبرنگاری بی‌مقدمه از او پرسید «آقای تختی، شنیده‌ام شما و خانواده‌تان اعتقادات مذهبی محکمی دارید، آیا از این نظر چیزی همراه خودتان به ملبورن بردید؟» صورت جهان پهلوان به یک باره باز شد و گفت: «من همیشه با خودم قرآن دارم».

 

جایی در قلب های مردم

خیلی ها نمی فهمیدند که تختی چه کرده است با دل های مردم که این چنین دوستش دارند. نمی‌دانستند که چرا وقتی تختی به جایی می رود، مردم پشت درها منتظرش می شوند تا او را ببینند؛ وقتی با ماشین سر چهارراه می ایستد، افسر راهنمایی چراغ را به خاطر او عوض می کند؛ حتی وقتی شکست می خورد ،مردم باز قلم دوشش می کنند و در خیابان های شهر می گردانند و روی تابلوها می نویسند «برای آنکه تختی نگرید، همه بخندیم» و بعد پهلوان که این همه شور را می دید، دستش را می گرفت جلو چشم هایش و می گریست. هنوز هم خیلی ها نمی دانند.

 

باور خودکشی

خیلی‌ها خبر مرگ او را باور نمی‌کردند، چه رسد به خودکشی‌اش. پخش سریع و وسیع خبر خودکشی تختی، جای تأمل داشت؛ گویی کسانی مرموز در انتشار این پیام تلخ اما معنا دار کمک می کردند. نکته های دیگری هم بود که نمی گذاشت مردم برخلاف اصرار رژیم و مطبوعات وابسته، خودکشی قهرمان ملی خود را باور کنند. تختی مسلمان و مذهبی و محبوب مردم نمی توانست خودکشی کند.

 

مدفن

«ای تختی مبارز! مرگ به دشمنانت، درود بر روانت، درود بر مرامت»، در مراسم تشییع و تدفین تختی، این شعارها را سر می‌دادند. غلام رضا را در ابن بابویه تهران دفن کردند. آنها که نزدیک‌تر بودند، در غسالخانه دیدند پس سر جنازه شکسته است و از آن خونابه می آید. جواب پزشکی قانونی هنوز نیامده بود، اما جواز کفن صادر شد. در آن نوشتند: «علت مرگ بعدا تعیین می‌شود». قبرستان اما همچنان از دسته‌ها و علم ها پرو خالی می شد و مردم انگار یتیم شده باشند، می گریستند و می خواندند:

ناتوان بودند گردان جهان در مشت تو 

                                  حیف که آورد عاقبت در خاک، گیتی پشت تو 

تختی هر که بود، هر چه افتخار آفرید، هر گونه که مُرد، در قلب‌های مردم ماندگار ماند. خیلی‌ها آمدند، بردند و رفتند، اما فقط در آلبوم افتخارات خودشان ثبت شدند؛ اما تختی، هنر فتح دل‌ها را داشت. چه کرده بود با خدا نمی‌دانیم، اما با مردم دوست بود و هر چه بود در همین صفای با خلق و خدایش بود و گرنه این همه نیکیِ نام با چند مدال زرد و سپید به دست نمی‌آید.

                                                            پدیدآورنده: اصغر عرفان